ردپایی در رمل - بخش دوم


هوای داغ فکه همه را کلافه کرده بود. دما از۵۰ درجه پایین نمی آمد. مخصوصا چند ماهی که چیزی از میان خاک ها به دست نیاورده بودیم، روحیه ی بچه ها کاملا به هم ریخته بود. ولی

با رسیدن ولادت حضرت علی(ع)امید داشتیم که لااقل در این ماه پر برکت به نتیجه ای برسیم ودست خالی نمانیم.

درمیان جمع، علی آقا بیش تراز همه به سیزده رجب عشق می ورزید. چرا که سیزده رجب متولد شده بود و یک بارهم درسیزده رجب سال ۶۳ مجروح شده بود و پای راستش را از دست داده بود.

آن روز به خاطر ولادت امام علی(ع) کار را تعطیل کرده و عید گرفته بودیم. بچه ها مشغول استراحت بودند که ناگهان با صدای یا حسین والله اکبر بچه های گروه تفحص لشکر ۳۱ عاشورا

از جا پریدیم. 

درست از کنار مقرشان در دویست متری ما، در کانال شهیدی پیدا شده بود. با کمک بچه ها، پیکر مقدس شهید را با ذکر سلام وصلوات، تقریبا از عمق یک متری خاک بیرون کشیدیم. حال بچه ها

دگرگون شد. بچه ها هر کدام در گوشه ای مشغول سجده ی شکر، ذکر صلوات وزیارت عاشورا شدند و آرام وقرار نداشتند.

مقر ما کاملا به هم ریخته بود. چند ماه پیدا نشدن شهید؛ گرمای ۵۰ درجه وتعطیلی کار در روز ولادت حضرت علی(ع) ازیک طرف و یافتن پیکر دو شهید توسط برادران گروه تفحص لشکر۳۱ عاشورا،

از طرف دیگر حال و هوای بچه ها را دگرگون کرده بود. کاش این اتفاق در مقر ما می افتاد.

شب پانزده رجب که از حضرت علی (ع) نتوانسته بودیم عیدی بگیریم، دست به دامن بی بی حضرت زینب (س) شدیم. بچه ها خواب بودند. من و آقا مجید از خلوت شب استفاده کرده، در اطراف

مقر قدم می زدیم و از شهدا صحبت می کردیم.

آقا مجید گفت: حال داری یک یا زینب(س) بنویسی وسردر مقر بزنیم واز او مدد بخواهیم؟

گفتم :بله. حتما!

شب معنوی و با صفایی بود. تنها چیزی که در آن میان جایش خالی بود، وجود شهدا بود تا معراج مان را منور کنند. وقتی بچه ها برای نماز صبح بیدار شدند، از دیدن نام مبارک حضرت زینب(س)

در بالای سرشان کلی تعجب کردند. این اسم، مقدمه ای شد که آن روز را با ذکر حضرت زینب (س)آغاز کنیم.

اوایل اسفند۱۳۷۷بود. دلم آرام وقرار نداشت برای رفتن به دوکوهه.

وقتی به دوکوهه رسیدیم، بالای پل، جلوی در ورودی دو کوهه ایستادم. دیگر از آن بی قرارها خبری نبود. از روی پل به ساختمان پادگان نگاه می کردم.

خیلی زیبا بود. میدان صبحگاه با آن ابهتش، در سکوت خویش آرام گرفته بود. دیگر از نماز شب های رزمندگان دوکوهه خبری نبود.

به طرف حسینیه ی حاج همت حرکت کردیم. قبل از شروع کارها،طبق عادت رفتم وضو بگیرم.

گلرخی با مجید پازوکی از بچه های تفحص لشکر۲۷ و از قدیمی های جنگ (گردان تخریب) مشغول صحبت بود و شوخی با ما کرد و بعد رفت پشت حسینیه. ما هم رفتیم دنبالش. نمایشگاه بوی

عطریاس در قسمت شمالی حسینیه برپا کرده بودند. رفتیم پیش آقای بابایی -مسئول نمایشگاه- تا کار را شروع کنیم. تا ظهر تابلوهای عکس شهدا را خطاطی می کردم. عباراتی که برایم تازگی داشت

و هر کدام که می نوشتم ساعت ها ذهنم رابه خود مشغول می کرد.

 

 

یاد بی سیم بخیر که ارتباط ما بود باخدا. یاد چفیه بخیر که سجاده ی اهل راز بود. یاد مین بخیر که سکوی پرتاب بسیجیان بود. یاد سنگر بخیر که عبادتگاه عاشقان بود...

روز دوم، در دوکوهه که مشغول خطاطی دیوارهای نمایشگاه بودم، احساس کردم کسی به طرفم می آید. آقای بابایی گفتند: برادر محمودوند از بچه های تفحص اند. در ضمن جانباز هستند.

لحظه ای نگاهم به نگاهش گره خورد. صورت گندم گونه اش ازصفا و صمیمیت خاصی در چهره اش حکایت می کرد. لااقل برای من یکی که از محیط حوزه به این محیط آمده بودم، خیلی تازگی

داشت. بعد از آشنایی با علی آقا دوتایی مشغول کار شدیم. موقع کار متوجه شدم که یکی از پاهایش مصنوعی است. تا غروب تمام کارهایم را انجام دادم. فرصتی پیش آمد تا بتوانم به ساختمان

گردان کمیل بروم.

سردر ساختمان با رنگ آبی نوشته بود:گردان کمیل

دیوار طرف راست وصیت نامه ی شهید مرتضی خانجانی، فرمانده گردان کمیل با عکس آن شهید بود. خاطرات نمازهای عاشقانه و مخفیانه بچه ها، اشک های عاشقانه ای که در دل شب در انتظار

شهادت ریخته بودند.

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد. کاروان های که برای زیارت می آمدند و جوان های که تشنه ی خاطرات شهدا وجنگ بودند. درحقیقت دو کوهه قطعه ای ازخاک کربلاست. شرف المکان

بالمکین این جا تعبیر می شود.

از روزی که با علی آقا آشنا شدم، هر روزچندین بار به بچه ها درنمایشگاه سرمی زد. شاید به بهانه ی بچه ها، به انگشتر شهیدی که ویترین نمایشگاه را مزین کرده بود، سر می زد تا دستبرد نزنند.

خیلی برایش اهمیت داشت و هر بارسفارش می کرد که مواظب باشیم. انگشتر متعلق به یک شهید گمنام بود. علی آقا به ارزش آن انگشتر صدقه داده وآن را برای خودش نگه داشته بود. 

روزها زودتر ازآن که فکرش را می کردم، سپری می شد. آن بی قراری های روزهای اول باز هم به سراغم آمد وچنان مرا مشغول خود کرده بود که شب ها کنار ساختمان گردان سپری می کردم.

هوای مناطق عملیاتی به سر زده بود. هر روز که به زمان برگشتنم نزدیک می شد، این عقده گلویم را محکم تر می فشرد.

لحظه تحویل سال نو را به اتفاق بچه ها در حسینیه حاج همت با تمام کاروانیان جشن گرفتیم. در طول سه هفته، تمام وقت در دوکوهه مشغول بودم و نتوانستم به منطقه بروم و در آرزوی زیارت

فکه، شلمچه و طلائیه ماندم. لحظه ی جدایی از دوکوهه فرا رسید. اما من از آقا میرطاهری و بابایی قول گرفتم که اگر تفحص شروع شد، مرا نیز به تفحص ببرند.