ردپایی در رمل - بخش ششم


۷۸/۷/۴ _فکه

وقتی در اطراف پاسگاه طاووسیه چیزی عایدمان نشد، بیل را به داخل میدان مین نزدیک مقر بردیم و مشغول شدیم.

یکی از روزها نزدیک ساعت ده صبح، ناگهان انفجار شدیدی همه ی ما را میخکوب کرد. علی آقا به سرعت به طرف محل انفجار رفت. صدای انفجار درست از همان جایی بود که بچه ها کار می کردند.

خودمان را به بچه ها رساندیم. بچه ها شکر خدا آسیب جدی ندیده بودند. چند تا ترکش به هر کدام اصابت کرده و موج انفجار آنها را اذیت کرده بود. انفجار از برخورد پاکت بیل به مین ضد تانک،

ایجاد شده بود. از این انفجار کلی خسارت به بیل وارد شد. زخم بچه ها زیاد عمیق وکاری نبود، ولی با این حال از میرافضل خون زیادی می رفت. رضا درویش زخم هایش سطحی بود. آنها را زود به

بیمارستان رساندیم.

بعد از انفجار، علی آقا بیل را از میدان مین بیرون آورد. تصمیم گرفتیم به خاطر خشک شدن آب های فصلی منطقه ی چذابه، بیل را از فکه به منطقه ی چذابه ببریم و کار را در آن جا ادامه دهیم.

آبان ماه۷۸ - چذابه

هوای چذابه با هوای فکه کاملا متفاوت و خیلی شرجی وگرم بود. چذابه پر از نیزارهای بلندی بود که تا خاک عراق ادامه داشت.

قسمتی از آن باتلاقی و قسمتی نیز آب گرفته بود که مانع سرعت کار می شد. وجود میادین مین نیز مشکلات را دو چندان می کرد. مجبور بودیم برای ادامه ی کار، مین ها را خنثی کنیم، که خود

این خطرات زیادی در برداشت. گاهی شناسایی ها در بین نیزارها انجام می گرفت. وجود نی های درشت و سفت، هر کدام به طول سه متر، علاوه بر سختی نفس کشیدن به دلیل شرجی بودن هوای

بین نیزارها، باتلاق ها و مین های موجود در لای نی ها، بر مشکلات آن منطقه می افزود.

در دومین روز کار در چذابه، نزدیکی های ظهر بود که شهیدی پیدا شد. زمانی که شهید پلاک داشت خوشحالی ها به اوج خود می رسید.

غروب آن روز مراسم کفن گذاری شهید را شروع کردیم.

بچه ها دور تا دور شهید به دیوار معراج تکیه داده ونگاهشان به شهید دوخته بودند. همگی به قصد تبرک از آبی که در قمقمه ی شهید، بیست سال سالم و خنک مانده بود، نوشیدیم و بقیه اش را

برای خانواده اش نگه داشتیم.

آبان ماه۷۸-دوکوهه

 به پیشنهاد آقامجید به ساختمان ها ی دوکوهه رفتیم.

در جای قبلی حسینیه ی لشکر ۱۰ سید الشهدا(ع) دقیقا پشت ساختمان گردان های انصار و حبیب، روی دیوارهای به جا مانده ی حسینیه نشستیم. آقامجید می گفت:هر شبی که در دو کوهه

باشم، حتما به این جا سر می زنم، به خصوص شب های جمعه.

می گفت: یکی از بچه ها خواب دیده بود به شهدا اجازه داده شده که شب های جمعه به این حسینیه بیایند و تا صبح با هم باشند. آن شهید گفته بود: اگر می خواهید ما را ببینید به اینجا بیایید.

آقا مجید می گفت: اگر روحمان را سبک کنیم، حتما صدای شهدا را می شنویم و آنها را می بینیم. شهدا همین جا هستند و ما را می بینند.

شاید باور کردنی نباشد، ولی تمام فکر و ذکرمان شهدا بودند و حاضر نبودیم بی جهت از منطقه خارج شویم.

این سرزمین برایمان مثل بهشت بود. چون به غیر از شهدا با کسانی زندگی می کردیم. که خود، شهید زنده بودند. علی محمودوند یکی از آنها بود که با اخلاق و رفتار خود همه را جذب کرده و در دل

بچه ها جای گرفته بود.

                                                             


  • ۱۳۹۹/۰۷/۱۵
  • ۴