ردپایی در رمل - بخش پنجم


تابستان ۷۸- فکه -مقر تفحص

 زندگی در منطقه، زیبایی خاصی داشت. روزها به تندی سپری می شد. آن قدر خوش بودیم که حرکت زمان را درک نمی کردیم. انگار در دنیایی دیگر به سر می بردیم. آن جا دلها یکی بود.

بحث مادیات مطرح نبود.

 

فکر و ذکرمان فقط شهدا بودند و بس.

روزها از صبح تا غروب مدام کار می کردیم، ولی باز هم اثری از شهدا نبود. بچه های لشکر عاشورا، سه شهید از میدان مین پیدا کرده بودند، ولی ما هم چنان در انتظار یک شهید بودیم.

ایام فاطمیه را پشت سرگذاشتیم. آقا مجید هیئت به راه انداخته بود. هر شب در یکی از معراج ها عزاداری می کردیم.

در یکی از این شبها، علی آقا مخفیانه از پشت پرده ی معراج فیلمی گرفته بود که کلی به آقا مجید خندیدیم. آقا مجید چفیه ای را روی صورتش انداخته بود و مثل اطلاعاتی ها، دم در معراج

نشسته بود وهمه را زیر نظر داشت. در آن تاریکی معراج، چفیه را بالا می زد و یکی یکی بچه ها را نگاه می کرد. بعدش هم چفیه را روی صورتش می انداخت. علی آقا هم از تمام حرکات او فیلم

گرفته بود.

مهرماه ۷۸

 درفکر به سر می بردم که یکدفعه باصدای حاجی چه خبر علی آقا به خودم آمدم.

من مراقب بودم اگر شهیدی پیدا شود، زود بیل را نگه دارم. زود از روی خاک ها بلند شدم. گفتم علی آقا هیچ خبری نیست، طبق معمول فقط خاک است. بعد رفتم لب کانال کنار پاکت بیل ایستادم

چند لحظه ای نگذشته بود که پوتینی از زیر خاک بیرون آمد. با دیدن پوتین با صدای بلند گفتم: نگه دار، نگه دار!

زود پریدم توی کانال، پوتین را برداشتم توی پوتین استخوان بود. با بیل دستی خاک ها رو زیرورو کردیم. بقیه ی پیکر شهید زیر خاک مشخص شد، علی آقا با صدای بلند طوری یا حسین گفت

که همه بچه های مقر صدای علی آقا را شنیدند و با بیل و الک به طرف ما دویدند.

برادران ارتشی وبچه های تفحص لشکر ۳۱ عاشورا هم آمدند.

همه خوشحال بودند. حال وهوای عجیبی بود. نمی شود آن لحظه ها را روی کاغذ آورد. یکی زیارت عاشورا می خواند. یکی ذکر حسین، حسین می گفت و به سینه می زد. آن کانال حداقل دوبار

تفحص شده بود. ولی به این اعتقاد داشتیم اگر شهدا نخواهند، پیدا نمیشود و این از عنایت اهل بیت (ع) بود که ما به شهدا رسیدیم. 

 علی آقا با این که یکی از پاهایش مصنوعی بود، ولی آن قدر سخت کوش بود که احساس نمی کردیم جانباز ۷۰% باشد. روحیه عجیبی داشت اجازه نمی داد کسی از دستش ناراحت باشد. واقعا یک

فرمانده مقتدر و با تجربه بود.

علی آقا زیاد اهل مرخصی رفتن نبود و هر بیست روز یک بار به خانواده اش سر می زد. هر موقع کوچکترین ناراحتی برای پسرش عباس پیش می آمد، از منطقه می رفت.

علی آقا در مورد عباس می گفت وقتی مریضی عباس را فهمیدیم، تصمیم گرفتیم شفای او را از امام رضا (ع) در خواست کنیم. درحدود۴۰ روزی که مشهد بودیم، همه اش به امام رضا(ع) می گفتم

تا شفای عباس را ندهی، بر نمی گردیم.

دلم خیلی گرفته بود. روبه روگنبد حضرت نشسته بودیم. پیرمردی خوش چهره ونورانی پیش من نشست و ماجرا را پرسید. گفتم برای شفای بچه ام آمده ام. فرمودند: شما شفای عباس را از ما

نخواهید، خدا عباس را این طور دوست دارد. در عوض هر حاجتی داشته باشی به شما میدهیم.

علی آقا با این حال کارها را با جان و دل انجام می داد واجازه نمی داد این مشکلات در اراده ی او که قدم برای پیدا کردن شهدا برداشته، خللی ایجاد کند.

علی آقا و آقا مجید به اتفاق کسانی که در عملیات والفجر مقدماتی سال ۶۱ حضور داشتند به شناسایی محور عملیاتی پرداختند. آقا مجید اطلاعات و نقشه های عملیاتی مربوط به منطقه را آورده

بود. کانال شناسایی شد. قسمت هایی از کانال توسط عراقی ها کاملا پر و ناهمواری های زمین نیز صاف شده بود تا شناسایی منطقه با مشکل مواجه شود. مشکل جدید که برخورد کردیم، وجود

چندین کانال موازی هم بود که به وسیله ی جاده قطع شده و کاملا از خاک پر شده بودند. طول هر یک، حداقل در حدود یک کیلومتر بود. تفحص این ها به زمان زیادی نیاز داشت. نبود امکانات

که حداقلش وجود دو بیل مکانیکی بود، باعث می شد نتوانیم هم زمان در دو محور، کار کنیم.

شناسایی ها طبق معمول ادامه داشت؛ گروهی با علی آقا و گروهی با آقا مجید.

علی آقا اکثرا با یک امدادگر وراننده آمبولانس به شناسایی می رفت. آن ها را به حالت آماده باش در کنار میدان مین می گذاشت و به تنهایی داخل میدان مین می رفت وساعت ها به شناسایی

می پرداخت. آن هم در گرم ترین روزهای فصل تابستان بدون همراه داشتن قطره آبی. با آن وضیعت جسمانی که داشت.

                    

 

 

سردار شهید مجید پازوکی:

«ما تنها با آن هایی کار داریم که رهرو عشق اند، نه تکلیف»

واین جست وجوی نور مظهر عشق است وریشه در صحرای عشق کربلای معلی دارد که در اربعین سال ۶۱ هجری قمری تجلی یافت.


  • ۱۳۹۹/۰۷/۱۵
  • ۸