ردپایی در رمل - بخش هفتم


اوایل آذرماه۷۸-چذابه پیدا شدن هفت شهید

چند روز به مرخصی آمده بودم.با علی آقا تماس گرفتم. خبر خوشی به من داد.

بچه ها از خاک ریزی در منطقه ی چذابه، هفت شهید پیدا کرده بودند. می گفت:به کارخانه ی آدم زدیم.

خیلی خوشحال بودم. دل توی دلم نبود. از طرفی هم حسرت می خوردم کاش برای پیدا کردن این شهدا در منطقه بودم. صبح که به دو کوهه رسیدم، با بچه هایی که در دوکوهه بودند به فکه

رفتیم.

روز اول از پاقدمی من،پنج شهید پیدا شد. صحنه ی غریبی بود.

شهدا در کنار هم بودند و یکی از شهدا نیز، روی برانکارد بود. مظلومیت مجروحین که این گونه با غربت تمام به شهادت رسیده اند، اشک همه را در آورد. متحیر وسر گردان مانده بودیم. یک لحظه

اراده یمان را از دست دادیم. نمی توانستیم کاری انجام بدهیم و فقط به شهید روی برانکارد نگاه می کردیم. یکی از بچه ها از این جو استفاده کرد و با صدای آرام روضه ی حضرت زهرا(س) را

خواند. بعد زیر آفتاب سوزان چذابه، پیکرها را کنار هم روی گونی قرار دادیم، چهار تا از شهدا پلاک داشتند، که این پلاک ها باعث خوشحالی مضاعف ما می شدند.


  • ۱۳۹۹/۰۷/۲۱
  • ۵