ردپایی در رمل - بخش سوم


امتحانات که تمام شد بچه ها یکی یکی به شهرهایشان بر می گشتند. چند نفری در مدرسه نبودند.

دم غروب لب حوض مدرسه مشغول وضو گرفتن بودم که سروکله ی مجتبی پیدا شد. همه اش حاج آقا، حاج آقا می کرد: حاج آقا بازم گرفته ای! نرفتی شهرستان!

مشغول حرف زدن بودیم که صدای اذان مسجد بلند شد. گفتم: پاشو برویم نماز! و بعد برایش تعریف کردم

گفتم: منتظرتلفن بچه های تفحص هستم که خبرم کنند. چون زمزمه های شروع شدن دوباره ی کار تفحص چند روزی است بیشترشده ان شاءالله ما را هم شهدا بخواهند.

خیلی دلم گرفته بود، دفعه ی پیش که به دوکوهه می رفتم، بیشتر به بچه های تفحص و چهره های ناآشنا فکر می کردم. ولی این باردلم برای دوکوهه و آقا مجید پازوکی وبقیه ی بچه ها تنگ

شده وبیشتر دیدن مناطق جنگی وخود شهدا، نمی دانستم قسمتم می شود که به تفحص بروم یا نه!

صبح زود وقتی وسایلم راجمع و جور می کردم که به شهرمان بروم، یکدفعه صدای تلفن بلند شد. سید میر طاهری بودند.

گفتند: الحمدا...تفحص دوباره شروع شد. اگر آماده ای، برای انجام کارهای مقدماتی وحکم ماموریت به لشکر محمد رسول الله(ص) بیا.

 

بعد از گرفتن حکم ماموریت، ساعت پنج عصر باحسن لرستانی به طرف اندیمشک حرکت کردیم. نزدیکی های ساعت هشت صبح وارد دوکوهه شدیم و از روی پل ورودی پادگان، مستقیما به

مقر تفحص رفتیم. بچه ها خواب بودند. به محض این که در را باز کردیم، علی آقامحمودوند ورضا درویش بیدار شدند. هوای جنوب خیلی گرم بود. حتی در اوایل صبح، وای به حالی که به وسط

روز می رسیدیم.

بعد از احوال پرسی خوابیدیم. وقتی ازخواب بیدار شدیم، فهمیدیم چند روزی است که سیدمیر افضل با ده نفرازسربازان به مقر برقازه رفته اند. برقازه محلی بود که درنود کیلومتری اندیمشک نرسیده

به فکه قرارداشت. در زمان جنگ مقر فرماندهی قرارگاه تاکتیکی سپاه چهارم عراق بود.

علی آقا در دوکوهه کارهای پشتیبانی انجام می داد. وسایلی که احتیاج بود از پشتیبانی تحویل می گرفت، تا بعد از برپا کردن مقر اصلی در فکه، به آن جا انتقال بدهیم. ظهر همان روز به اتفاق

آقا مجید به مقر برقازه رفتیم، از صبح زود که بیدار می شدیم، با گرما کلنجار می رفتیم تا شب. زندگی سختی داشتیم. و ازطرف دیگر پارس کردن سگ های اطراف مقر، خواب را بر ما حرام کرده بود.

 

کنار جاده ی صفر مرزی، سیصد الی چهارصد متر بالاتر از مقتل شهدا و شهید آوینی،در نزدیکی مقر ارتش. سوله های سیمانی را با چندین تریلی از والفجر ۱ به والفجر مقدماتی (فکه جنوبی) انتقال

دادیم.

درگرمای طاقت فرسای خوزستان، ساختن مقر کارسختی بود ولی همدلی بچه ها از سرباز تا سردار کارها را آسان می کرد. در وسط بیابان بی آب وعلف بنایی می کردیم. به خصوص این که موقع

ظهر گرما به بالای ۶۰ درجه می رسید.

علاوه بر بنایی، هر روز مقداری از وسایل مورد نیازمان را از برقازه به فکه می آوردیم. هرکسی، کاری درتوانش بود انجام می داد. آقا مجید با آن وضعیت جسمانی اش که خیلی زجر می کشید، از

کلیه اش گرفته تا دست و پا و شکم گلوله خورده اش، بیش از همه کار می کرد. علی آقا نیز با پای مصنوعی اش، یک روز راننده بیل بود و روز دیگر تعمیر موتوربرق ها و بیل مکانیکی. و یک روز بنایی

می کرد و یک روز تخریبچی بود و روز بعدش آشپزی گروه را انجام می داد. کار ساخت وساز مقر را شروع کردیم به موازات آن کار تفحص را نیز از کنار مقر ادامه دادیم و به خواست خدا کار در فکه

جنوبی رسما آغاز شد.

یکی از زیباترین لحظه های به یادماندنی، همان آغاز کار تفحص بود. آن هم بعد از یک عمر انتظار کشیدن که قسمت مان شد دوباره سرسفره ی شهدا باشیم.

میرافضل سوار بیل بود و من هم در کنار بیل، خاک ها را نگاه می کردم که اگر به شهیدی برخوردیم، علامت بدهم تا دستگاه را نگه دارد. اول کار فکر می کردم، هر روز حتما شهیدی پیدا

می شود.

دل توی دلم نبود

لحظه به لحظه انتظار می کشیدم،

دیگر گرمای جنوب راحس نمی کردم.

با تمام وجود پاکت بیل را نگاه می کردم و زیر لب ذکری زمزمه می کردم. علی آقا و آقا مجید شناسایی های لازم را انجام داده و به نتیجه مطلوبی رسیده بودند. جایی که کار می شد مربوط به

محورهای عملیاتی گردان مقداد وانصار، از لشکر۲۷ محمدرسول الله(ص) در عملیات والفجر مقدماتی بود، قدیمی های لشکر آشنایی کامل نسبت به منطقه داشتند. کار با شهدا صفا وصمیمیت

خاصی بین بچه ها ایجاد کرده بود. در این میان علی آقا با اخلاق و رفتارش و با نگاه های زیبا و دلنشینش، توانسته بود خود را در دل بچه ها جای دهد و آقا مجید هم با خاطرات زیبا و با

شوخی های شیرینش صفای دیگری به جمع می داد.