ردپایی در رمل - بخش اول


خاطرات و لحظه هایی ناب در چند صباحی عاشقی

یاد بود ستارگان مظلوم تفحص شهدا

خاطرات محمد حسن منافی به اهتمام مهدی امینی

 

 اولین بار وقتی پا به دشت فکه گذاشتم حس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفت. شاید فکر نمی کردم روزی مفتخر به هم نشینی ولو کوتاه در کنار کسانی باشم که تاریخ ساز آینده ای خواهند بود

که سال ها می گذرد و خاطره ی رشادت وفداکاری هاشان می ماند وسینه به سینه و نسل به نسل در گوش زمان خواهد پیچید.

چه زیبا پیامبر مهربانی،حضرت رسول اکرم (ص) در وصفشان فرموده اند: در آخر الزمان بهترین امت من را خداوند با شهادت گلچین می کند.

 

سال ها قبل وقتی با دست نوشته ها وصدای دلنشین آقا سید مرتضی آوینی آشنا شدم، پنجره جدیدی از زندگی به رویم گشوده شد.

جنس حرف های او از جنس دیگری بود. سید مرتضی در فکه کاری نا تمام داشت که می بایست انجامش می داد. صدای بچه های گردان را می شنید که همت را صدا می زدند (حاجی ،سلام ما را

به امام برسان. بگو عاشورایی جنگیدیم.) و گریه ی همت را که ملتمسانه سوگندشان می داد ( تو را به خدا تماستان را قطع نکنید. با من حرف بزنید،حرف بزنید.)

وقتی برای اولین بار در آذر ماه به مقر تفحص وارد شدم دوماه قبل از شهادت علی آقا بود.گویی وارد قطعه ای از بهشت شده بودم. همه چیز با شهر فرق داشت. چهره ها، رفتارها،آداب ورسوم.

احساس شادابی داشتم. با کسانی آشنا می شدم که از جنس آفتاب بودند و از همه لذت بخش تر که به مقتل سید مرتضی آمده بودم. دوست نداشتم لحظه ای منطقه را ترک کنم. جایی که بچه

های گردان کمیل وحنظله چنان جنگیدند و مقاومت کردند که وقتی بیسیم چی گردان حنظله حاج همت را پشت بی سیم خواسته بود. گفت:احمد رفت، حسین هم رفت. باطری بیسیم دارد تمام

می شود. عراقی ها عنقریب می آیند تا ما را خلاص کنند. من هم خداحافظی می کنم...

جایی را که وقتی استقامت و مقاومت و مردانگی بچه های گردان کمیل و حنظله را خدمت حضرت امام روح الله شرح می دهند ایشان می فرمایند:  آنها یقیناً از ملائکة الله بودند

فکه از نظرمن انتهای عالم بود.

هیاهوی آتش وخون آن روزها حالا تبدیل شده بود به سکوتی غم انگیز و ناله ی آرام باد که قصه ی شیرین شهیدان را در گوش ها زمزمه می کرد و رقص خون برشمشیر ها را. دیگر از تیر وترکش

خبری نبود. این جا بیل مکانیکی وبیلچه ها بودند که سینه ی فکه را می شکافتند تا قطعه استخوانی، تکه ی پیراهنی و یا پلاک بی صاحبی بیابند تا آن ها که قصه ی مردانگی فکه را رؤیا

می خوانند، کمی به خود آیند. یکی از موهبت های زندگی در فکه، آشنایی با برادر عزیزم حجت السلام محمدحسن منافی بود که به حق نقش بزرگی در مقطع حضورم در منطقه را داشت وچون من

در سال های نوجوانی توفیق پوشیدن لباس سبز پاسداری را یافته بودم، ایشان همانند برادری بزرگ، من را در شناخت بهتر مسیر شهدا ونفس کار تفحص آشنا ساخت. غریب به ۱۵سال از آن روز

می گذرد وخدا می داند که یکی از بهترین مقاطع زندگی ام هم نشینی وحضور در قطعه ای از بهشت بود.