ردپایی در رمل - بخش چهارم


دیگر از شهدا و شب های عملیات و صدای یاحسین(ع) بچه ها خبری نبود، ولی همین نفس شهدا وجسم مطهرشان که سال ها زیر خاک مانده بود، برای تغییر حال وهوای آن جا کافی بود.

بچه ها علاقه یشان روز به روز به علی آقا که فرماندهی گروه را به عهده داشت بیشتر می شد. تا جایی که وقتی علی آقا برای کار چند ساعتی به شهر می رفت، موقع غروب، بچه ها نگاه شان را به

جاده می دوختند و منتظر علی آقا می شدند. وقتی علی آقا به مقر می رسید بچه ها دورش حلقه می زدند و گزارش کارشان را می دادند. آن قدر با سربازان مهربان و خوش برخورد بود که اگر

اشتباهی از آنها سر می زد، با ملایمت و خون سردی خاصی رفتار می کرد. این اخلاق را از هم نشینی با شهدا به دست آورده بود و یادگار هشت سال دفاع مقدس بود.

علی آقا و آقا مجید تنها یک فرد نبودند بلکه رفتارشان گزیده ای از اخلاقیات بچه هایی بودند که خود را فدای امام و مملکت خویش کرده اند. از سرباز تا سردارش در آن تجلی می کرد. در حقیقت

فرهنگ جبهه، فرهنگ یک زندگی با صفا وصمیمیت و فرهنگ ایثار و شهادت و ایمان بود.

روزهای اول که همگی به فکه آمده بودیم، ماشین ها دائما بین اندیمشک و فکه رفت و آمد می کردند. یخ، مواد غذایی، سوخت و روغن ماشین آلات را تهیه می کردند. اوایل کار به دلیل نبود

امکانات، در طول روز چند ساعتی از ظهر کولرآبی روشن می کردیم تا بچه ها استراحت کنند و برای بعدازظهر سر حال باشند. دوباره موتوربرق ها خاموش می شدند.

قبل از شروع کار، کلمن ها را با یخ پر کرده بیل دستی، الک و کیسه ی شهید را پشت تویوتا می گذاشتیم و به سوی جایی که تفحص می کردیم، راه می افتادیم. غروب ها هوا کمی خنک تر

می شد و این فرصت خوبی بود که چند ساعتی بیشتر کار کنیم و با تاریک شدن هوا به مقر برمی گشتیم.

همه ی بچه ها دل شان می خواست که پای کار باشند. چون تا به حال شهیدی پیدا نشده بود، همه در آرزوی آن به سر می بردیم. اشتیاق مان زیادتر می شد و شور و شوق عجیبی در دلمان

به وجود آمده بود. این شور و شوق تنها با پیدا شدن شهدا آرام می گرفت. حتی گرمای ۵۰ درجه ی جنوب هم نتوانست در عزم راسخ بچه ها کوچکترین خللی ایجاد کند.

۷۸/۶/۱۷ - مقرتفحص

 به خاطر گرمای داخل سنگر، تخت ها را بالای سنگر پهن کرده بودیم و هر کس پشه بند خود را می بست، روی تخت دراز کشیدم وچشم هایم را به آسمان پرستاره دوخته بودم. ستاره ها از هر

طرف سوسو می زدند و بعضی ها که نزدیک تر بودند، قشنگ تر چشمک می زدند.

چشمانم را روی هم گذاشتم و در فکر و خیال خود سیر می کردم. هراز گاهی با نیش پشه ها نگاهم به پرچم روی سوله می افتاد. خدا خدا می کردیم نسیمی بوزد واین پرچم تکانی بخورد تا ما را

از دست پشه ها نجات دهد.

اکثر بچه ها تا نصف های شب بیداری می کشیدند، درحقیقت پشه ها نمی گذاشتند که بخوابند. یک شب نزدیکی های ساعت یک نصفه شب بود که ناگهان صدای یکی از سربازان، سکوت شبانه ی

مقر را شکست...

فریاد می زد: بیایید بخوریدم! بیایید بخوریدم! چه از جانم می خواهید؟ بیایید بکشیدم!

رفتیم بالای تختش. دیدیم پیراهنش را بالا زده. تازه فهمیدیم جریان ازچه قرار است وچرا کلافه شده بود. بعد از این که فهمیدیم از دست پشه ها این قدر عصبانی شده، کلی به او خندیدیم.


  • ۱۳۹۹/۰۷/۱۵
  • ۵